صدای نفسامو میشنوم ، که دارن خلوت مو میشکنن
چند روزه توو ذهنم هیچی نیست ، غرق تو این آرامش هیستریک
چند روزه تنهام تو خونه مون ، با دیواراشو سقف روی اون
ولی هرچی زدم با قلم به سرم
میرسیدم به یه فکرا به دَرَک مثلا
به دَرَک که دَرک نمیشه حرفام اصلا
با اینکه خیلی ساده گفتم از قبل
و به 1 که مشکلاتم حل نمیشن
به درک که واسهی ما وقتش نرسید
به درک که رؤیایی به حقش نرسید
این عمره منه که داره میره بیخودی
ما همه ی داستانو سابیدیم به الَک و
حالا که واسهی ما راهی نی به درک
به درک که اخمام ازهم باز نمیشن
به درک که پولام پس انداز نمیشن
به درک که فردا مال ما نمیشه
به درک که درای بسته وا نمیشه
من هیشکیو ندارم
من هیشکی ام نمیخوام
من هیچی نداشتمو دیگه هیچی هم نمیخوام
نه دیگه از کسی انتظاری دارم
نه دیگه میخوام باشه هم صدایی با من
نه دیگه مونده واسم به آینده میلی
نه دیگه فکر میکنم به آرزوهام خیلی
من همونم که از مجنون توبه کردم
حالا آزاده که واسه خودش صفا کنه لیلی
.
.
.
پ ن : یاسر بینام قشنگ خونده : )
برچسب:
نویسنده: کارن موسویپور